تبليغاتX
آوای دل

شنبه هجدهم مهر 1388

........

شیرین ولی چه تلخ سوز نگاه او

آتش ولی چه سرد سودای آه او

قاتل نبود ومن بختم سفید که

جان مرا گرفت تیپ  سیاه  او

سرخ است اگر لبش بی منت رژی

چون خون من شده فرشی به راه او

شادی برای او سختیش  مال من

وقت بلا و رنج  من جان  پناه  او

بازی عوض شده بین من ورخش

من یک پیاده ام در کیش شاه او

نوشته شده توسط ایمان پور قیومی در 11:45 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه شانزدهم فروردین 1388

نگاهت به کجاست

با عرض پوزش از اینکه دیر سال نو رو تبریک میگم .به هر حال هر چند دیر اما سال خوبی برایتان آرزو می کنم.

دل خریدار نگاه است نگاهت به کجاست

سینه لبریز از آه است نگاهت به کجاست

بنگر  چکمه ی  خود  را  و قدم  آهسته

که دلی بر سر راه است نگاهت به کجاست

خواهشم چشم سیاهی است که از دوری آن

دو جهان تنگی چاه است نگاهت به کجاست

آرزویم  به  نگاه  است  که   آوای  دلم

بی تو تاریک و  سیاه است نگاهت به کجاست

کلبه ی  شعرم اگر تار  و سیاه است  بدان

همه از دوری ماه است نگاهت به کجاست

نوشته شده توسط ایمان پور قیومی در 16:57 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه بیستم بهمن 1387

.................(آتش درون(تقدیم به همسر عزیزم))

یک نیمه شب گذشته و گویی که سال هاست

در شوره زار واپسی دل در خیال هاست

آتش درون سینه ام   شعله  کشیده  است

آوای دل از سوز آ ن شهر   بلال هاست

دور از تومن یعنی تنی بی جان و بی روان

جانم اسیر و بسته  در مینای  خال هاست

روزی اگر  گفتند  که   دل  بی تو  می تپد

باور نکن که بی تو  بودن  از  محال هاست

حسن و جمال  حوریان  ارزان  و  مفتشان

یک غنچه از  باغ لبت   کل  کمال  هاست

کار غزل تشبیه و تمثیل  است  و  حال دل

بی مثل و مانند است و بیرون از مثال هاست

 آوای دل پایان ندارد  چون  که  وسعتش

افزونتر از گنجایش این قیل و  قال  هاست

نوشته شده توسط ایمان پور قیومی در 9:31 |  لینک ثابت   • 

شنبه چهاردهم دی 1387

آخرین نت

این آخرین نت را به یادت می  نوازم

هرچند بغض الود و خونین است سازم

خشکیده در این دستگاه اواز شادی

تار است اوای دلم آخر چه سازم؟

شور جوانی بود و دل دادن نوایش

چون مولوی در رقص می خواندم نمازم

من شعر رویا می سرودم تا بخوانم

در چنگ تو آواز شیدای نیازم

اما شگفت از فقه خشکه مذهب تو

چون شد حرام آهنگ زیبای مجازم

سازم شکستی و گلویم را بریدی

خاکستری بر باد شد رنج درازم

دیگر ندارم حنجره آواز جان داد

دیگر  . . . (سه نقطه) می روم تا جان ببازم

نوشته شده توسط ایمان پور قیومی در 11:58 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه یازدهم آذر 1387

.................

در خواب خوشم پنجره ها وا شده بود

موسیقی شور ورقص بر پا شده بود

زیباتر از آن حادثه چشمان تو بود

چون مایه ی سر مستی رویا شده بود

چون کلبه ی دل جای تو زیبا شده بود

پهنای دلم  وسعت  دریا  شده  بود

افسوس و دریغ چون که بیدار شدم

تاریک تر از همیشه دنیا  شده  بود

هر لحظه که در گذر فقط ثانیه ای است

سنگین  و سیاه  مثل  یلدا  شده  بود

در قافیه  ماندم  سخنم  ناقص  شد

در  روز  گذشته  قافیه  جا  شده بود

بر عکس حقیقتی که جاویدان است

انگار شرار عشق میرا   شده  بود

دل رفته خرد محو تماشا شده است

مجبور و اسیر  ....ها   شده  است

فرعون خدای مصریان  گفت  منم

بازیچه چوب دست موسی شدهاست

وصف دل من که مست از عشق تو گشت

بیرون زتوان این   الفبا   شده  است

از   رنگ  رخم  بپرس  احوال دلم

دیوانگی ام در آن هویدا  شده  است

 

 

نوشته شده توسط ایمان پور قیومی در 17:33 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه بیستم آبان 1387

...........................

(می خواهی از این شهر مردد بروی؟)

کفر است  اگر  نگفته  اشهد  بروی

 

چون سنگ زدی به شیشه قلب شکست

راضی نشود رضا که مشهد  بروی

 

ویرانه ی  عشق تازه پیدا شده  بود

گفتی که در آن هر آنچه آید  بروی

 

حالا که نشسته برف بر موی سرم

بی  یاد من  انصاف  نباشد بروی

 

خواهی بروی برو  ولی قهر  نکن

تلخ است که با خاطره ی  بد بروی

 

شور است د لم رضا به رفتن ندهد

یک چند  بمان  اگر  نباید  بروی

نوشته شده توسط ایمان پور قیومی در 8:43 |  لینک ثابت   • 

شنبه چهارم آبان 1387

یک دو دوسه....

یک- دو- دو-سه اشک نا رسیده

از  ابر  شفق به  خون  تپیده

یک- دو- دو- سه حرف عاشقانه

با  یار  ملوس  و  ورپریده

یک- دو -دو-سه آه آتشین دم

از سینه ی مرد غم  کشیده

یک- دو- سه نسیم روز شرجی

که از  روی  لبان  تو   وزیده

یک- دو -دو- سه شد تمام عمرم

یک -دو -دو -سه های نا شنیده

 

نوشته شده توسط ایمان پور قیومی در 15:32 |  لینک ثابت   • 

شنبه بیست و هفتم مهر 1387

.................

در شعر سپید واضح و خواندنی است

که از شهر امید نام من راندنی است

زحمت به خودت نده  ندارد  سودی

این بخت سیاه  تا ابد  ماندنی است

نوشته شده توسط ایمان پور قیومی در 8:59 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه ششم شهریور 1387

من ......من......ایمان

زاده ی زمستانم فصل خشکی و سرما

وقت  برزخ  سبزی   روز  پیری  دنیا

در میان جنگ و خون آمدم به این دنیا

درمیان خون مردان در میان خون زنها

در شبی که بوران بود زاده گشتم از مادر

لای لای اول بود  نعره های  صد  تندر

سالها گذشت اما من ندیده ام جز سوز

در دلم شده ساکن آه و حسرت نوروز

در  بهار  عمر  خود  من  اسیر  یلدایم

خسته  از   غم  دیروز  نا  امید  فردایم

بخت من به بوران بود از همان نخستین دم

طالعم شده برف و  بارش  تگرگ  غم

در دل زمستان هم  عاقبت اجل  آید

چون که در بلا میرد آنکه در بلا  زاید

نوشته شده توسط ایمان پور قیومی در 11:5 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه سی ام تیر 1387

این شعر و مدتها پیش گفتم

نه رو یت را به خوابی دیده ام من

نه صوت دلکشت بشنیده ام من

 چه سری با خودت داری ندانم

 که از هستی تو را بگزیده ام من

تو را در شعر آوردن چه سخت است

 هر آنکه بی تو باشد تیره بخت است

 بدان  ای  مهربان  گر  تو  نباشی

 کفن پوشاک تن و گور تخت است

ندیده  روی  تو  دل  باختم  من

 به وصفت در سخن پرداختم من

 زبان شعر من شد گنگ و بسته

 تو را ای نازنین نشناختم من

نوشته شده توسط ایمان پور قیومی در 11:11 |  لینک ثابت   •